خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نويسنده وبلاگ
دیوونه
آرشيو شده ها
بهمن ۸٧
اردیبهشت ۸٧
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
لينک دوستان
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خريد اينترنتي
آمار وبلاگ
خروجي وبلاگ
لوگوي دوستان

صبح از خواب بیدار میشی و دست وصورتتو میشوری و یه ربع، بیست دقیقه ایی ورزش میکنی و بعد یه صبحانه میخوری. یه کم تو خونه میچرخی بعد از اون کمی چرخیدن به این نتیجه میرسی که تو خونه هیچ کاری نداری و باید از خونه بزنی بیرون. میری پیش تلفن و گوشی رو بر میداری و به دوستت تلفن میزنی و بهش میگی که یه ساعت دیگه میری دنبالش که باهم برید بیرون اونم از خدا خواسته با کمال میل قبول میکنه. بعد از یه ساعت میری دنبال دوستت.توراه تازه دارید باهم تصمیم میگیرید که کجا برید و به این نتیجه میرسید که خیابونا رو گز کنید. موقعی که دارید با دوستتون کار مهم متر کردن خیابون رو انجام میدید یهو چشتون به یه نفر میفته که موهاشو سیخ سیخی کرده و یه ساعت دیواری رو بسته رو دستش و یه لباس مارک دار پوشیده ویک جفت کفش مارک پاشه و همون اندازه که تو آرایش کردی اونم آرایش کرده. با خودت فکر میکنی که آره این مرد رویاهای منه. اگه میدونستی مرد رویاهات انقد راحت پیدا میشه زودتر از اینا از خونه میزدی بیرون. بدون اینکه به دوستت چیزی بگی راهتو ادامه میدی. بعد از اینکه با دوستت فهمیدید که خیابونا چند متره میرید خونه. تو خونه یه احساسی داری، وقتی خوب فکر میکنی، به این نتیجه میرسی که عاشق شدی! به همین راحتی. دیگه همه چیز رو قشنگ میبینی. دیگه امروز نهار نمیخوری چون عاشق شدی بعدازظهر احساس میکنی که دلت واسه یه نفر تنگ شده و باید از خونه بری بیرون. دوباره تلفن رو برمیداری و به دوستت زنگ میزنی. اونم بازم از خدا خواسته میگه همین الان حاضر میشم. میری به مامانت میگی، مامان میخوام برم کتابخونه(جایی که همه ی دخترا اسمشو بلدن ولی آدرسشو نمیدونن
). میری دنبال دوستت و توراه بهش میگی که آره من یه دل نه صد دل عاشق شدم اونم از صبح تا حالا. دوستتم زود یه آهی میکشه و میگه درکت میکنم. باهم میرید همون جای صبح. بله! میبینی که مرد رویاهاتم اونجاست و یه نفس راحت میکشی.اخیش.. حالا باید انقد نگاش کنی که بالاخره مرد رویاهات بفهمه که داری اونو نگاه میکنی نه تابلوی پشت سرشو. حالا که متوجه شد باید در یک چشم بهم زدن یه لبخند ملیح بشینه رو لبت. بعد از انجام دادن این حرکات و متوجه شدن مرد رویاهات برمیگردی خونه. وقتی رسیدی خونه اولین کاری که میکنی اینه که بری از تو کتابای تو خونه یه کتاب فروغ فرخزاد پیدا کنی و بشینی اونو بخونی. شام هم نباید بخوری چون عاشق شدی دیگه، مگه یادت رفته. شب هم تا صبح بیداری و به ماه نگاه میکنی. فردا صبح دوباره به دوستت تلفن میکنی و طبق معمول دوستت آماده و حاضره(موندم، این دوستا کار و زندگی ندارن؟!). با دوستت میری همون جای دیروز، مرد رویاها همچنان در آن محل بسر میبرن. با دوستت میری تو یه مغازه که یه روسری بخری. از کنار پسره رد میشه و میری تو مغازه روسری رو که خریدی از مغازه میای بیرون، داری از کنار پسره رد میشی که یادت میفته کیف پولتو تو مغازه جا گذاشتی. پس باید بری و کیفتو بیاری. کیفت رو میاری و دوباره از کنار پسره رد میشی که یاد میفته روسریی رو که خریدی تو مغازه جا گذاشتی. پس باید بری روسری رو بیاری چون مال خودته و بهش پول دادی، میری و روسری رو هم میاری. یه چیزی یادتون نره که باید در این رفت و آمدهای مکرر اولا یه لبخند رو لباتون باشه دوما چشاتون برق بزنه. خوب ما دو نوع پسر داریم در این مواقع: نوع اولش پسرایی هستن که زود همه چیز رو میفهمن و نوع دوم اونایی هستن که تا نری جلو بهشون نگی که دوستت دارم خودش نمیفهمه. الان من نوع اول رو در نظر میگیرم. اگه پسره از نوع اول باشه فقط کافیه دو هفته هرروز، صبح و بعدازظهر از خونه بری بیرون. خوب بعد از دو هفته بالاخره دل این مرد رویاهای شما هم میلرزه و اونم یه دل نه صد دل عاشق میشه. یه روز که با دوستت میری بیرون و میری همون جای قبلی میبینی که آقازاده هم دهانشون تا بناگوش بازه و آب از لب و لوچه ش پایین میاد و تمام اعضای صورتش مثل چشم و ابرو و دماغ و گوش همه دارن تکون میخورن. خنگه داره بهت میگه که منم دوستت دارم. با دوستت دوباره میری که روسری بخری، اینبار دیگه پسره هم میاد تو مغازه. روسریتو که خریدی و از مغازه رفتی بیرون میبینی که پسره هم باهات میاد بیرون. با دوستت راهتو ادامه میدی. میدونم داری میمیری که یه نگاه به پشت سرت بندازی ببینی دنبالته یا نه؟ بالاخره دل رو به دریا میزنی و پشت سرتو نگاه میکنی. بله! هنوز دنبالته. بدون اینکه دوستت بفهمه اشکای شوقتو پاک میکنی. دیگه امروز از تاکسی خبری نیست و باید تمام راه رو پیاده بری خونه چون ممکنه سوار تاکسی بشی و زبونم لال شاهزاده ی عزیز گمت کنه. بعد از دوساعت پیاده روی بالاخره میرسی سر کوچه تون، قبل از اینکه بری تو کوچه یه نگاه میندازی به پشت سرت که ببینی هنوز دنبالته یا نه. مطمئن که شدی میری تو کوچه و بدون هیچ اشتباهی میری جلوی در خونه ی خودتون. چون در این مواقع ادم از شدت ذوق زدگی ممکنه یه اشتباهاتی بکنه شما هم باید خیلی مواظب باشید که اشتباهی نرید جلوی در همسایه تون. خوب امروز ممکنه یه اتفاقای عجیبی بیفته! مثلا نهار امروز رو تو درست کنی(چی بشه اون نهار) یا ممکنه جوراب داداشتو بشوری.(دست خودت نیست دیگه از شدت خوشحالیه). شاید با خواهر کوچیکت که تا دیروز اگه صداش در می اومد یکی میزدی زیر گوشش، امروز باهاش بازی کنی. هر اتفاق عجیب و غریبی در این مواقع میتونه اتفاق بیفته فقط مواظب باشید خیلی تابلو بازی در نیارید، شاید یه کسایی باشن تو خونتون که درکتون کنن. خوب بالاخره یه روز این آقا پسره شماره شو بهت میده و بهت میگه که امروز از ساعت شیش تا دوازده ی شب منتظرتم. این ساعت هم انگار امروز دلش نمیخواد از سر جاش تکون بخوره. باید خودتو با یه کاری سرگرم کنی تا عقربه بره رو شیش. میخوابی، وقتی بیدار میشی و ساعت رو نگاه میکنی، دوتا فحش میدی، این که الان رو دوس. تصمیم میگیری خونه رو تمیز کنی. تمام خونه رو تمیز میکنی و ساعت رو نگاه میکنی که تازه میخواد بره رو ساعت سه. دوتا فحش دیگه به زمان میدی. تصمیم میگیری فیلم نرگس رو از اول تا آخر نگاه کنی و یادی هم از گذشته کرده باشی. میشینی از اول تا آخر نگاه میکنی و آخرش ساعت رو نگاه میکنی، میبینی که تازه آقا رفته رو چهار، نخیر باید دوباره خودتو سرگرم کنی. بالاخره باهزار بدبختی ساعت میشه پنج و چهل و پنج دقیقه. دیگه کم کم داری خودتو آماده میکنی که صدای زنگ آیفونتون در میاد. آخ آخ آخ به این میگن بدشناسی. آیفون رو برمیداری و تا میگی کیه؟ عمه ت میگه قربونت برم در رو باز کن منم. تصمیم میگیری که در رو باز نکنی، اما به این فکر میکنی که اگه در رو باز نکنی عمه ت باباتو کچل میکنه توهم که دوست نداری بابات کچل بشه پس در رو باز میکنی. در که باز شد عمه ت با پانزده تا بچه میاد تو. تا یازده تاشونو ماچ میکنی و قربون صدقه شون میری، عقربه بزرگه رفته رو دوازده و کوچیکه م رفته رو شیش. چهارتای دیگه روهم میبوسی و قبل از اینکه عمه ت بشینه بهش میگی عمه جون شما تا کی اینجا هستید؟ عمه تم با یه لبخند میگه تا دوروز دیگه.
الان که دیگه دلت میخواد بری عمه تو خفه کنی و به مامانت حق میدی که از عمه ت بدش میاد. ساعت نه شبه، دیگه طاقت نمیاری، میری تو اتاقت، گوشی رو برمیداری که زنگ بزنی که یهو در اتاقت باز میشه، یکی از دختر عمه هات خیلی دوستت داره اومده پیشت هرجوری شده میفرستیش دنبال نخود سیاه. گوشی رو برمیداری که زنگ بزنی که دوباره در اتاقت باز میشه، انگار یکی دیگه از دختر عمه هاتم خیلی دوستت داره. با هربدبختی که شده اون روهم میفرستی دنبال نخود سیاه. دوباره گوشی رو برمیداری که بازم در اتاقت باز میشه. همون دختر عمه ته که چند دقیقه پیش تو اتاقت بود، اومده جای نخود سیاه رو ازت بپرسه. توهم بهش میگی که تو آشپزخونه س یه کم بگردی پیداش میکنی. بعد از اینکه همه رو فرستادی دنبال نخود سیاه و ساعت رو نگاه میکنی که فقط یه پانزده دقیقه فرصت داری. خلیی زود گوشی رو برمیداری و شماره شو میگیری هنوز دست نذاشتی رو آخرین دکمه که یکی میگه سلام عزیزم، چرا انقد دیر تلفن زدی، خیلی منتظرت بودم. توهم میگی وای عزیزم شرمنده مهمون داشتیم نتونستم، الانم نمیتونم حرف بزنم، دوروز دیگه از ساعت شیش تا دوازده منتظرم باش بهت زنگ میزنم. اونم میگه چشم عزیزم، هرجور که راحتی (یه سوالی که واسه من پیش اومده اینه که چرا هنوز هیچی نشده این دوتا عزیز همدیگه شدن؟! ). دوروز بعد باهزار تا بدبختی بالاخره میرسه. تو این دو روز تنها کاری که تونستی انجام بدی خراب کردن زنگ در خونه س. عقربه ها رفتن رو دوازده و شیش. گوشی رو برمیداری و یکی یکی دست میذاری رو دکمه ها. مرد رویاهات گوشی رو برمیداره و خیلی آروم بهت میگه عزیزم، الان قطع کن یه نیم ساعت دیگه خودم بهت زنگ میزنم. انگار اونم خونه ی عمه ش اونجان. بعد از بیست دقیقه صدای تلفنتون در می آید. با خوشحالی گوشی رو برمیداری. ای داد بیداد این که صدای مادربزرگته. ازقضا مادربزرگتم از اون مادر بزرگاس که فقط حرف میزنه و گوشاشم چیزی نمی شنوه. هرچی بهش میگی که مامان بزرگ جان مامانم خونه نیست، مادربزرگت انگار نه انگار که تو حرف میزنی، مثل اینکه پشت خطی داری.درسته که احترام به بزرگتر واجبه ولی چون شرایط حساس و شما در موقعیت عادی نیستی، عیبی نداره که به پشت خطیتون جواب بدی. پشت خطی رو جواب میدی، بله ! خودشه...
نه یعنی میخوام ببنم واقعا کل این مطلب رو خوندی؟
واقعا خوندی؟؟؟
MAAAAAAAA چقدر بیکاری!
اما از تو بیکار تر منم که هم خوندمش هم گذاشتمش تو وبلاگم!!!

پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - دیوونه